Roses And Fresh Cut Flowers From Ecuador (Ecuador)  

 عشق موج شا دی و آرا مش است 

     عشق فر ما ندار روح کا مل است    

                  من اینجا بس دلم تنگ است
چرا با من سر جنگ است ؟ مگر عاشق شدن ننگ است؟
مگر همگام پا کی ها شدن تلخ است
مگر در سر زمین عشق صد رنگ است؟
دل دیوانه ام از می پرستا ن می کند پرسش
که آ خر این ره من راه نیر نگ است؟
من این آهنگ بی آلایش خود را ز کوک ساز سر گیرم
نوازم تا بسا زم تیر گی را محو و آ غازی به پیش آرم
بدانیدم که بیدارم  که بیدارم نه بیمارم!
فر و ریزم تو را قصر ی که از بیداد میسا زی
بریزم بت ز با م جهل تو بیرون اگر صد بار بیرون را نیم از خا نه خویشم
من این بتخانه را هر گز نمی خواهم
من این با زار مکاری نمی خواهم  ..من و بیگا نگا ن را آب در یک جوب هر گز نیست
بدان ..من اینجا بس دلم تنگ است
 ولی دانم که پا یان آیدم این غم  که بیر نگ است
 بیرنگ است بیر نگ است بیر نگ است!
اگر چه جور وظلم وجهل و بی عد لی به پیوند است!
به پیوند است پیوند است پیو نداست!
بدان این آسمان در هر سرا ئی رنگ وارنگ است
وارنگ است وارنگ است
چرا ؟
چون خوی ما انسا ن سرا سر کینه و جنگ است 

                    

سبز سبزم گر چه زرد وقر مزم
شا د شا دم گر چه در خوابم  کشند
 آسمان را تیره گر بر سر کشم
در میا ن مو ج و طو فان من خوشم
می نواز د با د با دست سر شت
ابر ها را می کشا ند از بهشت
می نواز د سا ز پا ئیزی  بر گ
می کشد نقش رخی را بر زمین
چهره زیبای پا ئیز ام ببین
می توانی نقش بر گیر ی ز این؟
خال گیسوی تو را در قلب گل
می نشا ند با د پا ئیزی به مل
زیر پا ی من ببین از رنگها
می نشا ند چهر ه اش بر سنگ ها
نه بهارم  بهتر از این رنگ نیست
عا شق دیوانه ام نیر نگ نیست
از زبا ن حا ل خود گویم  تو را
فصل پا ئیزم ببین ای هوشیا ر
گر بهار ان سبز میبینی مرا
از سرم گر چند گل چینی بدان
این همه  آغاز فصلی دیگر است
چون مرا آغوش سر ما خوشتر است
بر گ زرد و رنگ وا رنگم ببین
این نشا ن از عشق در قلبم ببین
با د گر سا ز جدا از شا خه ام
می کشد بر تن هم او این جا مه ام
می دهد جا م شرا بی پر زمی
تا بنو شم مست سا زد مست می
هیچ نبود بهتر از این حا لتم
کس نمی داند چه آید خا طرم
مست مستم در میا ن رقص برگ
چون فر و افتد ز شا خ از دست من
می نوازد با د آهنگ جمل
می سرا ید خش خش برگ از اول
گوش کن تا درس عشق از بر کنی
هر بدی را  از درونت رد کنی
عا شق جا نا نه گر دی تا ابد
چون بو د این فصل ما نند گهر

   

چند گاهي ست كه من بي خبرم

چو نکه فر مان ز دل خود ببرم
از عقو بت بهر اسم که مرا تنگا تنگ
بگر فت است و شتا بان ببرد
سینه لبریز ز ما تم که چه شد
کار امر وز به فر دا ببرم
شا عر ا شعر تو نغز سخن است
هر که خوا ند سر سو دا ببر د
مشت را گر چه کنی عین گر ه
گر ه از صور ت ر عنا ببر م
نجمه ز ین شعر تفعل به چه زد
ثمر کار تو  امر وز به فر دا ببرم
زا رع از آینه  شعر نگا هی فر مود
گر چه تصویر کلا مش به اعلاببرم

صبر ایوب امید از چه نمودی بنگر
که به تندیس تو افتاد هنر ها ببرم

تار گیسوی تو چون مار خزد بر سر ما

نر گس چشم تو ببرید دو چشم تن ما

هر چه بر خود زدم این طعنه که هشیار بشو

پا سخ آمد که چه در بند گر فتار ی بس

دل خود را مزن اینسا ن تو بر با د هوس

بنشین تا که ببینی ثمر کر دارت

به هوس با ز نسا زی تو چنین پندارت

مشک بینی که چه عطری دهد از خود بیرون

پس بدان هر چه بکاری دروی با داست