شعر
دوش بیما ری چشم تو ببر د از دستم (حا فظ)
لا له ی چشم تو گوید که بدان من مستم
شوق دیدار تو کردم گر ه ای چون بستم
گره کار من از روز اول گشت همین
که تو را دیدم و دل بر قدمت من بستم
هر چه هستم به سر کو ی تو دل بستم من
من ندانم چه گنه کرده چنین هستم من
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۵:۵۲ ب.ظ توسط اسماعیل سعیدی فر
|