دوش بیما ری چشم تو ببر د از دستم (حا فظ)

لا له ی چشم تو  گوید که بدان من مستم

شوق دیدار تو کردم گر ه ای چون بستم

گره کار من از روز اول گشت همین

که تو را دیدم و دل بر قدمت من بستم

هر چه هستم به سر کو ی تو دل بستم من

من ندانم چه گنه کرده چنین هستم من